تبلیغات
مجتمع آموزشی و پرورشی بصیرت ناحیه 3 شهرستان کرمانشاه - حکایت لقمان حکیم و !!!!!

مجتمع آموزشی و پرورشی بصیرت ناحیه 3 شهرستان کرمانشاه

زگهواره تا گور دانش بجوی

یکشنبه 15 اسفند 1389

حکایت لقمان حکیم و !!!!!

نویسنده: خالد سان احمدی   طبقه بندی: داستان کوتاه، 

لقمان حکیم  پسر را گفت:
امروز طعام مخور و روزه دار، و هر چه بر زبان راندى، بنویس.
شبانگاه همه آنچه را که نوشتى، بر من بخوان؛

آنگاه روزه‏ات را بگشا و طعام خور.
شبانگاه، پسر هر چه نوشته بود، خواند.
دیروقت شد و طعام نتوانست خورد.
روز دوم نیز چنین شد و پسر هیچ طعام نخورد.
روز سوم باز هر چه گفته بود، نوشت و تا نوشته را بر خواند،
آفتاب روز چهارم طلوع کرد و او هیچ طعام نخورد.
روز چهارم، هیچ نگفت.
شب، پدر از او خواست که کاغذها بیاورد ونوشته‏ها بخواند.
پسر گفت: امروز هیچ نگفته‏ام تا برخوانم.
لقمان گفت: پس بیا و از این نان که بر سفره است بخور و بدان که روز قیامت،
آنان که کم گفته‏اند، چنان حال خوشى دارند که اکنون تو دارى .

نظرسنجی

    نظر شما در مورد اطلاع رسانی سایت؟





وضعیت آب و هوا

  • آخرین پستها

  • ابر برچسبها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

مترجم سایت

ساعت فلش