مجتمع آموزشی و پرورشی بصیرت ناحیه 3 شهرستان کرمانشاه

زگهواره تا گور دانش بجوی

شنبه 15 مرداد 1390

مردم چه می گویند؟

نویسنده: خالد سان احمدی   طبقه بندی: داستان کوتاه، 

جمعه 14 مرداد 1390

برادران گلدشتین

نویسنده: خالد سان احمدی   طبقه بندی: داستان کوتاه، 

چهارشنبه 12 مرداد 1390

نیت

نویسنده: خالد سان احمدی   طبقه بندی: داستان کوتاه، 

دوشنبه 5 اردیبهشت 1390

زهر به شیرینی عسل

نویسنده: خالد سان احمدی   طبقه بندی: داستان کوتاه، 

یکشنبه 4 اردیبهشت 1390

شایعه

نویسنده: خالد سان احمدی   طبقه بندی: داستان کوتاه، 

شنبه 3 اردیبهشت 1390

شگرد پسرک در مقابل نادر شاه

نویسنده: خالد سان احمدی   طبقه بندی: داستان کوتاه، 

جمعه 2 اردیبهشت 1390

داستان مرد پرتقال فروش و قاتل فراری

نویسنده: خالد سان احمدی   طبقه بندی: داستان کوتاه، 

واقعا جالب و زیباست

ادامه مطلب

به ادامه مطلب بروید

 

ادامه مطلب

یکشنبه 15 اسفند 1389

حکایت لقمان حکیم و !!!!!

نویسنده: خالد سان احمدی   طبقه بندی: داستان کوتاه، 

لقمان حکیم  پسر را گفت:
امروز طعام مخور و روزه دار، و هر چه بر زبان راندى، بنویس.
شبانگاه همه آنچه را که نوشتى، بر من بخوان؛

آنگاه روزه‏ات را بگشا و طعام خور.
شبانگاه، پسر هر چه نوشته بود، خواند.
دیروقت شد و طعام نتوانست خورد.
روز دوم نیز چنین شد و پسر هیچ طعام نخورد.
روز سوم باز هر چه گفته بود، نوشت و تا نوشته را بر خواند،
آفتاب روز چهارم طلوع کرد و او هیچ طعام نخورد.
روز چهارم، هیچ نگفت.
شب، پدر از او خواست که کاغذها بیاورد ونوشته‏ها بخواند.
پسر گفت: امروز هیچ نگفته‏ام تا برخوانم.
لقمان گفت: پس بیا و از این نان که بر سفره است بخور و بدان که روز قیامت،
آنان که کم گفته‏اند، چنان حال خوشى دارند که اکنون تو دارى .

چهارشنبه 11 اسفند 1389

داستان طنز بیمارستان روانی

نویسنده: خالد سان احمدی   طبقه بندی: داستان کوتاه، 

شنبه 23 بهمن 1389

داستان آموزنده دم گاو

نویسنده: خالد سان احمدی   طبقه بندی: داستان کوتاه، 

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می‌کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.
مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد . باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می‌کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .جوان پیش خودش گفت : منطق می‌گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.
سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.

پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد...

اما.........گاو دم نداشت!!!!

زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.

دوشنبه 18 بهمن 1389

بیان عشق

نویسنده: خالد سان احمدی   طبقه بندی: داستان کوتاه، 

یکشنبه 17 بهمن 1389

سپاسگذاری

نویسنده: خالد سان احمدی   طبقه بندی: داستان کوتاه، 

این داستان را حتما بخونید

همراه با نتیجه گیری

ادامه مطلب

شنبه 16 بهمن 1389

داستان نوکر حق شناس

نویسنده: خالد سان احمدی   طبقه بندی: داستان کوتاه، 

نظر یادتون نره

ادامه مطلب

جمعه 15 بهمن 1389

داستان پیرمرد و فرزندش

نویسنده: خالد سان احمدی   طبقه بندی: داستان کوتاه، 

این داستان واقعا زیباست

ادامه مطلب

نظرسنجی

    نظر شما در مورد اطلاع رسانی سایت؟





وضعیت آب و هوا

  • آخرین پستها

  • ابر برچسبها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

مترجم سایت

ساعت فلش


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات